غزل · سایه
نقش پرنیان
1
هزار سال درین آرزو توانم بود
تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود
2
تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم
که روز آمدنت روزی که خواهد بود
3
زهی امید شکیب آفرین که در غم تو
ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود
4
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای
کزین بد آمده راه برون شدی نگشود
5
برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
6
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم
که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
7
چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود