غزل · سایه
روشن گویا
1
دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
2
تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم
هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم
3
خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم
4
زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم
5
گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
6
با همت والا که برد منت فردوس؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم
7
او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
ماییم که در پای وی افتاده چو موریم
8
آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
ای سایه! چرا در طلب آتش طوریم