غزل · سایه
غم پرست
1
تو می روی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود
2
دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ این شکست می رود
3
کجا توان گریخت زین بلای عشق
که بر سر من از الست می رود
4
نمی خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست می رود
5
از آن فراز و این فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست می رود
6
بیا که جان سایه بی غمت مباد
وگرنه جان غم پرست می رود
7
شب غم تو نیز بگذرد ولی
درین میان دلی ز دست می رود