غزل · سایه
سرای سرود
1
دگر نگاه مگردان در آسمان کبود
کبوتران تو پر خسته آمدند فرود
2
به هر چه می نگرم با دریغ و بدرود است
شد آن زمان که جهان جمله مژده بود و درود
3
دریغ عهد شکر خواب و روزگار شباب
چنان گذشت که انگار هر چه بود نبود
4
چه نقش ها که به خون جگر زدیم و دریغ
کز آن پرند نگارین نه تار ماند و نه پود
5
سخن به سینه ی تنگم نمی زند چنگی
که گور گریه ی خاموش شد سرای سرود
6
چه رفت بر سر آن شهسوار دشت شفق
که خون همی چکد از سم این سمند کبود
7
بود که خرمن خاکسترش به باد رود
چو تنگ شد نفس آتش از تباهی دود
8
مباد سایه که جانت بماند از رفتار
که در روندگی دایم است هستی رود
9
تو را که گوش دل است و زبان جان خوش باش
که نازکان جهان راست با تو گفت و شنود