غزل · سایه
یگانه
1
همان یگانه ی حسنی اگر چه پنهانی
و گر دوباره بر آیی هزار چندانی
2
چه مایه جان و جوانی که رفت در طلبت
بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی
3
ز دل نمی روی ای آرزوی روز بهی
که چون ودیعه ی غم در نهاد انسانی
4
خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود
بیا بیا که همان خاتم سلیمانی
5
روندگان طریق تو راه گم نکنند
که نور چشم امید و چراغ ایمانی
6
هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد
تویی که درد جهان را یگانه درمانی
7
چه پرده ها که گشودیم و آنچنان که تویی
هنوز در پس پندار سایه پنهانی