غزل · سایه
گهواره ی خالی
1
عمری ست تا از جان و دل، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهان منی، می دانمت، می دانمت
2
گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا
ای هیچکاه ناکجا! گو کی، کجا بستانمت
3
آواز خاموشی، از آن در پرده ی گوشی نهان
بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
4
منشین خمش ای جانخوش این ساکنی ها را بکش
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
5
ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
6
ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
چو کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
7
ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
همراه من می ایستی همپای خود می رانمت