مثنوی · سایه
سر و سنگ
1
سر به سنگی می زدم فریاد خوان
پاسخم آمد شکست استخوان
2
سنگ سنگین دل چه می داند که مرد
از چه سر بر سنگ می کوبد به درد
3
او همین سنگ است و از سرها سر است
سنگ روز سر شکستن گوهر است
4
تا چنین هنگامه ی سنگ است و سر
قیمت سنگ است از سر بیشتر
5
روزگارا از توام منت پذیر
گوهر ما را کم از سنگی مگیر
6
هر که با سنگی ز سویی تاخته ست
سایه هم لعل دلی انداخته ست