سایر · سایه
مرگ روز
1
می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
دامن ز دست کشته ی خود ، روز نیمه جان
2
خونین فتاده روز از آن تیغه خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
3
خندید آفتاب که " این اشک و آه چیست
خوش باش روز غمزده ! هنگام رفتن است
4
چون من بخند خرم و خوش ، این چه شیون است
ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست ! "
5
نالید روز خسته که " ای پادشاه نور !
شادی از آن توست نه از آن من ، بلی
6
ما هر دو می رویم ازین رهگذر، ولی
تو می روی به حجله و من می روم به گور ! "