سایر · سایه
اندوه
خسته و غمزده با زمزمه ای حزن آلود
شب فرو می خزد از بام کبود
تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک
می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ی ماه از پس آن ابر سیاه
گاه می خندد و می تابد از اندوهی سرد
خنده ای غمزده چون خنده ی درد
تابشی خسته و بی رنگ و تباه
چون نگاهی که در آن موج زند سایه ی مرگ
سوزناک از دل ویران درختان خموش
می رسد گاه یکی نغمه ی آشفته به گوش
نغمه ای گم شده از سینه ی نایی موهوم
بانگی آواره و شوم
می کشد مرغ شباهنگ خروش
می رود ابر و یکی سایه ی انبوه و سیاه
نرم و خاموش فرو می خزد از گوشه ی بام
آه ، دردی ست در آن اختر لرزنده که گاه
کورسو می زند و می شود از دیده نهان
وز نهیب نفس تیره ی شام
می کشد مرغ شباهنگ فغان
آه ای مرغ شباهنگ خموش!
بس کن این بانگ و خروش
بشکن این ناله ی پرسوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایه ی ناز
تازه رفته ست به خواب
آری ای مرغک اندوه پرست
بس کن این شور و شتاب
بس کن این زمزمه ... او بیمارست .