کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۶۳۷ - امروز سماع است و شراب است و صراحی...

1

امروز سماع است و شراب است و صراحی

یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی

2

زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است

نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی

3

روحی است مباحی که از آن روح چشیده ست

کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی

4

در پیش چنین فتنه و در دست چنین می

یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی

5

زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد

کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی

6

جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی

ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی

7

این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست

اسپید ز نور است نه کافور رباحی

8

شمعی است برافروخته وز عرش گذشته

پروانه او سینه دل های فلاحی

9

سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات

پران شده جان ها و روان ها ز نواحی

10

این حلقه مستان خرابات خراب است

دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی

11

شاباش زهی حال که از حال رهیدیت

شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی

12

با خود ملک الموت بگوید هله واگرد

کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی

13

ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد

خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی

14

از غیب شنو نعره مستان و خمش کن

یک غلغله پاک ز آواز صیاحی

15

ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش

می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی

16

فارس شده شمس الحق تبریز همیشه

بر شمس شموس و نکند شمس جماحی

متن شعر کپی شد.