سایر · نادر نادرپور
چشمه
1
از آسمان ، ستاره ی اشکی نمی چکد
زین غم ، نهال های جوان پای در گلند
2
بار غم بزرگ جهان بر دل من است
اما کبوتران مسافر سبکدلند
3
4
هر شاخه ، پنجه ای است که از آستین خاک
سر بر زده ست و حاصل او میوه ی غمی است
5
هر برگ ، چون زبان عطش کرده ی درخت
در آرزوی قطره ی نایاب شبنمی است
6
7
ین چشمه ای که در دل من جوش می زند
گم باد و نیست باد که خون است و آب نیست
8
گر آب بود ، خود رگ خود می گسیختم
تا تشنه را نوید دهد کاین سراب نیست
9
10
افسوس ! خون گرم ، عطش رانمی کشد
افسوس ! چشمه نیز نمی جوشد از سراب
11
من تشنه ام ، زمین و زمان نیز تشنه اند
اما درین کویر ، چه بینی جز آفتاب ؟