کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

اول و آخر این کهنه کتاب

1

مرد نقال آن شب از رستم سخن آغاز کرد

وز نخستین جنگ او با دشمنش ، افراسیاب

2

وصف رستم گفت و وصف قامت رعنای او

کز بلندی بوسه می زد بر جبین آفتاب

3

4

گفت : چون این پهلوان بر سنگ ره پا می نهاد

سنگ ، در هم می شکست از گام پولادین او

5

چون شباهنگام ، خواب راحتش در می ربود

ناله می کرد از سر سنگین او ، بالین او

6

7

گفت : چون یک روز ، خشم آورد تیپا زد به کوه

کوه از جا کنده شد ، لغزید و در صحرا نشست

8

گردی از لغزیدنش برخاست چون دود از حریق

پهلوان خندید و خوفش در دل خارا نشست

9

10

گفت : چندان عرصه را بر شاه ترکان تنگ کرد

تا سرانجام از فراز مرکبش پایین کشید

11

پنجه در بند کمر زد تا ز جا برگیردش

بند نتوانست بار آن تن سنگین کشید

12

13

شاه درغلتید و ، ترکان بر سرش گرد آمدند

تاج او در دست رستم ماند و ، خود بیرون شتافت

14

عرصه ی کین را ز بیم جان شیرین ترک گفت

اسب را زین کرد و سوی ساحل جیحون شتافت

15

16

رو به دربار پشنگ آورد و نالیدن گرفت

کای پدر ! این کیست ، این مردی که رستم نام اوست

17

من جوانش خوانده بودم ، دیگرا جویای نام

بی خبر بودم که از پولاد و سنگ اندام اوست

18

19

ای پدر ! هر چند در جنگاوری شیر نرم

در کف او پشه ام ، این آفت از جان تو دور

20

سام اگر مانند رستم قوت سرپنجه داشت

هیچ کاری برنمی آند ز فرزندان تور

21

22

چون مرا افکند و گرز آهنین را برگرفت

سر فرو بردند در پشت سپر ، تورانیان

23

سر فرو بردند تا از روی آنان نگذرد

نعل اسب رستم و فر درفش کاویان

24

25

ناگهان نقال از داستانسرایی بازماند

غرش خمیازه ای را از لبانش دور کرد

26

گفت : رستم آن قدر کوتاه شد تا بنده شد

گرز او را هم خدا در دست من وافور کرد

متن شعر کپی شد.