سایر · نادر نادرپور
شیشه و سنگ
1
من آن سنگ مغرور ساحل نشینم
که می ران از خویشتن موج ها را
2
خموشم ، ولی در کف آماده دارم
کلاف پریشان صد ها صدا را
3
4
چنان سهمنکم که از هیبت من
نیایند سگماهیان در پناهم
5
چنان تیز چشمم که زاغان وحشی
حذر می کنند از گزند نگاهم
6
7
چنان تند خشمم که هنگام بازی
نریزند مرغابیان سایه بر من
8
مبادا که خواب من آشفته گردد
لهیب غضب برکشد شعله در من
9
10
نپوشاندم جامه پرداز دریا
از آن پیرهن های نرم حریرش
11
از آن مخمل خواب و بیدار سبزش
از آن اطلس روشنایی پذیرش
12
13
صدف ها و کف ها و شن های ساحل
به مرداب رو می نهند از هراسم
14
من آن سنگم آن سنگ ، آن سنگ تنها
که هم آشنایم ، که هم ناشناسم
15
16
غبار مرا گرچه دریا بشوید
ولی زنگ غم دارد آیینه ی من
17
مرا سنگ خوانند و دریا نداند
که چون شیشه ، قلبی است در سینه ی من