سایر · نادر نادرپور
داغ صبح
1
شب است و هیچ کسم راه صبح ننماید
خدای را ز که گیرم چنین سراغی را ؟
2
ستارگان همه فانوس های خاموشند
به نورشان نتوان یافت راه باغی را
3
کجاست آنکه سر از خانه ای برون آرد
به راه من فکند پرتو چراغی را ؟
4
جهان ز خنده ی شیرین آفتاب تهی است
چه حاجت است به نور آشیان زاغی را
5
من از سپیده دمان غیر ازین ندارم چشم
که از افق شنوم ناله ی کلاغی را