سایر · نادر نادرپور
در باغ سبز
1
شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه
فروبرده سر در گریبان خویش
2
به کردار شب ، باغ چشمان او
ندارد چراغی در ایوان خویش
3
4
در باغ سبزی است مژگان او
کزان جز به سرگشتگی راه نیست
5
درین باغ ، شب بی چراغ است و ، کس
از اعماق تاریکش آگاه نیست
6
7
به خود گویم : ای مرد شوریده بخت
نظر چند دوزی بر آفاق باغ ؟
8
نمی یابی آن را که دلخواه توست
چه می جویی از این شب بی چراغ ؟
9
10
بهل تا بگرید دل تنگ ابر
بر این باغ غمناک بی روشنی
11
که تقدیر او نیست جز آنچه هست
در بسته و نرده ی آهنی