غزل · محمدرضا شفیعی کدکنی
حتی به روزگاران
1
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
2
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
3
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
4
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
5
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
6
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
7
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
8
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران