غزل · محمدرضا شفیعی کدکنی
زمزمه ۳ - در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست ...
1
در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست
2
اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست
3
این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست
4
بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند
بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست
5
دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست
6
بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهایی ست
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست
7
در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست
8
تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست