سایر · محمدرضا شفیعی کدکنی
آن عاشقان شرزه
1
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
2
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
3
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
4
می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
5
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند