غزل · محمدرضا شفیعی کدکنی
غزلی در مایه ی شور و شکستن
1
نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
2
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
3
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
4
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
5
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
6
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
7
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن