غزل · مولوی
غزل شماره ۲۷۷۶ - ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی...
1
ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
حور را از دست داده از پی کمپیرکی
2
من گریبان می درانم حیف می آید مرا
غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی
3
پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب
سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی
4
کیست کمپیرک یکی سالوسک بی چاشنی
تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی
5
میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر
او به پنهانی همی خندد که ابله میرکی
6
نی به بستان جمال او شکوفه تازه ای
نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی
7
خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا
رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی
8
نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است
می کشد زنجیر مهرش بی مدد زنجیرکی