کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده آبی خاکستری سیاه

1

در شبان غم تنهایی خویش

2

عابد چشم سخنگوی توام

3

من در این تاریکی

4

من در این تیره شب جانفرسا

5

زائر ظلمت گیسوی توام

6

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

7

گیسوان تو شب بی پایان

8

جنگل عطرآلود

9

شکن گیسوی تو

10

موج دریای خیال

11

کاش با زورق اندیشه شبی

12

از شط گیسوی مواج تو، من

13

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

14

کاش بر این شط مواج سیاه

15

همه ی عمر سفر می کردم

16

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

17

گیسوان تو در اندیشه ی من

18

گرم رقصی موزون

19

کاشکی پنجه ی من

20

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

21

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

22

گونه ام بستر رود

23

کاشکی همچو حبابی بر آب

24

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

25

شب تهی از مهتاب

26

شب تهی از اختر

27

ابر خاکستری بی باران پوشانده

28

آسمان را یکسر

29

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

30

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!

31

سخت دلگیرتر است

32

شوق بازآمدن سوی توام هست

33

اما

34

تلخی سرد کدورت در تو

35

پای پوینده ی راهم بسته

36

ابر خاکستری بی باران

37

راه بر مرغ نگاهم بسته

38

وای ، باران

39

باران ؛

40

شیشه ی پنجره را باران شست

41

از دل من اما

42

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

43

آسمان سربی رنگ

44

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

45

می پرد مرغ نگاهم تا دور

46

وای ، باران

47

باران ؛

48

پر مرغان نگاهم را شست

49

خواب رویای فراموشیهاست!

50

خواب را دریابم،

51

که در آن دولت خاموشیهاست .

52

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم ،

53

و ندایی که به من می گوید :

54

گر چه شب تاریک است

55

دل قوی دار ،

56

سحر نزدیک است

57

دل من در دل شب

58

خواب پروانه شدن می بیند

59

مهر در صبحدمان داس به دست

60

خرمن خواب مرا می چیند

61

آسمانها آبی

62

پر مرغان صداقت آبی ست

63

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

64

از گریبان تو صبح صادق

65

می گشاید پر و بال

66

تو گل سرخ منی

67

تو گل یاسمنی

68

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

69

نه

70

از آن پاکتری

71

تو بهاری ؟

72

نه

73

بهاران از توست

74

از تو می گیرد وام

75

هر بهار اینهمه زیبایی را

76

هوس باغ و بهارانم نیست

77

ای بهین باغ و بهارانم تو!

78

سبزی چشم تو

79

دریای خیال

80

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

81

مزرع سبز تمنایم را

82

ای تو چشمانت سبز

83

در من این سبزی هذیان از توست

84

زندگی از تو و

85

مرگم از توست

86

سیل سیال نگاه سبزت

87

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

88

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

89

و دراین راه تباه

90

عاقبت هستی خود را دادم

91

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

92

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

93

مرغ آبی اینجاست

94

در خود آن گمشده را دریابم

95

در سحرگاه سر از بالش خواب بردار

96

کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

97

باز کن پنجره را

98

تو اگر بازکنی پنجره را

99

من نشان خواهم داد

100

به تو زیبایی را

101

بگذاز از زیور و آراستگی

102

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

103

که در آن شوکت پیراستگی

104

چه صفایی دارد

105

آری از سادگیش

106

چون تراویدن مهتاب به شب

107

مهر از آن می بارد

108

باز کن پنجره را

109

من تو را خواهم برد

110

به عروسی عروسکهای

111

کودک خواهر خویش

112

که در آن مجلس جشن

113

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

114

صحبت از سادگی و کودکی است

115

چهره ای نیست عبوس

116

کودک خواهر من

117

در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

118

کودک خواهر من

119

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

120

شوکتی می بخشد

121

کودک خواهر من نام تو را می داند

122

نام تو را می خواند

123

گل قاصد آیا

124

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

125

باز کن پنجره را

126

من تو را خواهم برد

127

به سر رود خروشان حیات

128

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

129

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

130

باز کن پنجره را

131

صبح دمید

132

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

133

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

134

کودک قلب من این قصه ی شاد

135

از لبان تو شنید :

136

زندگی رویا نیست

137

زندگی زیبایی ست

138

می توان

139

بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

140

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

141

می توان

142

از میان فاصله ها را برداشت

143

دل من با دل تو

144

هر دو بیزار از این فاصله هاست

145

قصه ی شیرینی ست

146

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

147

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

148

باز هم قصه بگو

149

تا به آرامش دل

150

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

151

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

152

یادگاران تو اند

153

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

154

در تمام در و دشت

155

سوکواران تو اند

156

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

157

رفته ای اینک ، اما ایا

158

باز برمی گردی ؟

159

چه تمنای محالی دارم

160

خنده ام می گیرد

161

چه شبی بود و چه روزی افسوس

162

با شبان رازی بود

163

روزها شوری داشت

164

ما پرستوها را

165

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

166

می پراندیم در آغوش فضا

167

ما قناریها را

168

از درون قفس سرد رها می کردیم

169

آرزو می کردم

170

دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را

171

من گمان می کردم

172

دوستی همچون سروی سرسبز

173

چارفصلش همه آراستگی ست

174

من چه می دانستم

175

هیبت باد زمستانی هست

176

من چه می دانستم

177

سبزه می پژمرد از بی آبی

178

سبزه یخ می زند از سردی دی

179

من چه می دانستم

180

دل هر کس دل نیست

181

قلبها ز آهن و سنگ

182

قلبها بی خبر از عاطفه اند

183

از دلم رست گیاهی سرسبز

184

سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت

185

برگ بر گردون سود

186

این گیاه سرسبز

187

این بر آورده درخت اندوه

188

حاصل مهر تو بود

189

و چه رویاهایی

190

که تبه گشت و گذشت

191

و چه پیوند صمیمیتها

192

که به آسانی یک رشته گسست

193

چه امیدی ، چه امید ؟

194

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

195

دل من می سوزد

196

که قناریها را پر بستند

197

و کبوترها را

198

آه کبوترها را

199

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

200

در میان من و تو فاصله هاست

201

گاه می اندیشم

202

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

203

تو توانایی بخشش داری

204

دستهای تو توانایی آن را دارد

205

که مرا

206

زندگانی بخشد

207

چشمهای تو به من می بخشد

208

شور عشق و مستی

209

و تو چون مصرع شعری زیبا

210

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

211

دفتر عمر مرا

212

با وجود تو شکوهی دیگر

213

رونقی دیگر هست

214

می توانی تو به من

215

زندگانی بخشی

216

یا بگیری از من

217

آنچه را می بخشی

218

من به بی سامانی

219

باد را می مانم

220

من به سرگردانی

221

ابر را می مانم

222

من به آراستگی خندیدم

223

من ژولیده به آراستگی خندیدم

224

سنگ طفلی ، اما

225

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

226

قصه ی بی سر و سامانی من

227

باد با برگ درختان می گفت

228

باد با من می گفت :

229

چه تهیدستی مرد

230

ابر باور می کرد

231

من در آیینه رخ خود دیدم

232

و به تو حق دادم

233

آه می بینم ، می بینم

234

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

235

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

236

چه امید عبثی

237

من چه دارم که تو را در خور ؟

238

هیچ

239

من چه دارم که سزاوار تو ؟

240

هیچ

241

تو همه هستی من ، هستی من

242

تو همه زندگی من هستی

243

تو چه داری ؟

244

همه چیز

245

تو چه کم داری ؟ هیچ

246

بی تو در میابم

247

چون چناران کهن

248

از درون تلخی واریزم را

249

کاهش جان من این شعر من است

250

آرزو می کردم

251

که تو خواننده ی شعرم باشی

252

راستی شعر مرا می خوانی ؟

253

نه ، دریغا ، هرگز

254

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

255

کاشکی شعر مرا می خواندی

256

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

257

بی تو سرگردانتر ، از پژواکم

258

در کوه

259

گرد بادم در دشت

260

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

261

بی تو سرگردانتر

262

از نسیم سحرم

263

از نسیم سحر سرگردان

264

بی سرو سامان

265

بی تو - اشکم

266

دردم

267

آهم

268

آشیان برده ز یاد

269

مرغ درمانده به شب گمراهم

270

بی تو خاکستر سردم ، خاموش

271

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

272

نه مرا بر لب ، بانگ شادی

273

نه خروش

274

بی تو دیو وحشت

275

هر زمان می دردم

276

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

277

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

278

کاستن

279

کاهیدن

280

کاهش جانم

281

کم

282

کم

283

چه کسی خواهد دید

284

مردنم را بی تو ؟

285

بی تو مردم ، مردم

286

گاه می اندیشم

287

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

288

آن زمان که خبر مرگ مرا

289

از کسی می شنوی ، روی تو را

290

کاشکی می دیدم

291

شانه بالازدنت را

292

بی قید

293

و تکان دادن دستت که

294

مهم نیست زیاد

295

و تکان دادن سر را که

296

عجیب ! عاقبت مرد ؟

297

افسوس

298

کاش می دیدم

299

من به خود می گویم:

300

چه کسی باور کرد

301

جنگل جان مرا

302

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

303

باد کولی ، ای باد

304

تو چه بیرحمانه

305

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی

306

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

307

باد کولی تو چرا زوزه کشان

308

همچنان اسبی بگسسته عنان

309

سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟

310

آن غباری که برانگیزاندی

311

سخت افزون می کرد

312

تیرگی را در دشت

313

و شفق ، این شفق شنگرفی

314

بوی خون داشت ، افق خونین بود

315

کولی باد پریشاندل آشفته صفت

316

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

317

تو به من می گفتی :

318

صبح پاییز تو ، نامیمون بود !

319

من سفر می کردم

320

و در آن تنگ غروب

321

یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح

322

دل من پر خون بود

323

در من اینک کوهی

324

سر برافراشته از ایمان است

325

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

326

باز برمی گردم

327

و صدا می زنم :

328

ای

329

باز کن پنجره را

330

باز کن پنجره را

331

در بگشا

332

که بهاران آمد

333

که شکفته گل سرخ

334

به گلستان آمد

335

باز کن پنجره راکه پرستو می شوید در چشمه ی نور

336

که قناری می خواند

337

می خواند آواز سرور

338

که : بهاران آمد

339

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد

340

سبز برگان درختان همه دنیا را

341

نشمردیم هنوز

342

من صدا می زنم :

343

باز کن پنجره ، باز آمده ام

344

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

345

با چه شور و چه شتاب

346

در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام

347

داستانها دارم ،

348

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

349

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

350

بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها

351

وصبوری مرا

352

کوه تحسین می کرد

353

من اگر سوی تو برمی گردم

354

دست من خالی نیست

355

کاروانهای محبت با خویش

356

ارمغان آوردم

357

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

358

باز برخواهم گشت

359

تو به من می خندی

360

من صدا می زنم :

361

آی!

362

باز کن پنجره را

363

پنجره را می بندی

364

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها

365

با تو کنون چه فراموشیهاست

366

چه کسی می خواهد

367

من و تو ما نشویم

368

خانه اش ویران باد

369

من اگر ما نشوم ، تنهایم

370

تو اگر ما نشوی

371

خویشتنی

372

از کجا که من و تو

373

شور یکپارچگی را در شرق

374

باز برپا نکنیم

375

از کجا که من و تو

376

مشت رسوایان را وا نکنیم

377

من اگر برخیزم

378

تو اگر برخیزی

379

همه برمی خیزند

380

من اگر بنشینم

381

تو اگر بنشینی

382

چه کسی برخیزد ؟

383

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

384

چه کسی

385

پنجه در پنجه هر دشمن دون

386

آویزد

387

دشتها نام تو را می گویند

388

کوهها شعر مرا می خوانند

389

کوه باید شد و ماند

390

رود باید شد و رفت

391

دشت باید شد و خواند

392

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

393

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

394

در من این شعله ی عصیان نیاز

395

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

396

حرف را باید زد

397

درد را باید گفت

398

سخن از مهر من و جور تو نیست

399

سخن از تو

400

متلاشی شدن دوستی است

401

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

402

آشنایی با شور ؟

403

و جدایی با درد ؟

404

و نشستن در بهت فراموشی

405

یا غرق غرور ؟

406

سینه ام آینه ای ست

407

با غباری از غم

408

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

409

آشیان تهی دست مرا

410

مرغ دستان تو پر می سازند

411

آه مگذار ، که دستان من آن

412

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

413

آه مگذار که مرغان سپید دستت

414

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

415

من چه می گویم ، آه

416

با تو کنون چه فراموشیها

417

با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست

418

تو مپندار که خاموشی من

419

هست برهان فراموشی من

420

من اگر برخیزم

421

تو اگر برخیزی

422

همه برمی خیزند

423

متن شعر کپی شد.