کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

قسمت۲

1

کلاغان سیه

2

این فوج پیش آهنگ شام تار

3

فراز شهر با آواز ناهنجار

4

رسیدند آن زمان چون ابر ظلمت بار

5

زمین رخت عزای خویش می پوشید

6

زمان ته مانده های نور را در جام خاک خسته می نوشید

7

فرو افتاده در طشت افق خورشید

8

میان طشت خون خورشید می جوشید

9

سیاهی برگ و پر بگشوده پیچک وار بر دیوار می پیچید

10

شبانگاهان به گلمیخ زمان

11

شولای شوم خویش می آویخت

12

و بر رخسار گیتی رنگهای قیرگون می ریخت

13

در این تاریکی مرموز شهر بی تپش مدهوش

14

چراغ کلبه ها خاموش

15

در این خاموش شب اما

16

درون کوره آهنگری یک شعله سوزان بود

17

لب هر در

18

به روی کوچه ها آهسته وا می شد

19

و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

20

سراپا واژه انسان رها می شد

21

هزاران سایه کمرنگ

22

در یک کوچه با هم آشنا می شد

23

طنین می شد صدا می شد

24

صدای بی صدایی بود و فرمان اهورایی

25

درون کوره آهنگری آتش فروزان بود

26

و بررخسار کاوه سایه های شعله می رقصید

27

غبار راه سال و ماه

28

نشسته در میان جنگل گیسوی مشگین فام

29

خطوط چین پیشانیش

30

نشان از کاروان رفته ایام

31

نهاده پای بر سندان

32

دژم پژمان

33

پریشان بود

34

ستمها بر تن و بر جان او رفته

35

دلش چون آهنی در کوره بیداد ها تفته

36

از آن رو کان سیه کردار

37

گجسته اژدهک پیر دژ رفتار

38

آن خونخوار

39

هماره خون گلگون جوانان وطن می خورد

40

روان کاوه زاین اندوه می آزرد

41

اگرچه پیکرش را حسرتی جانکاه می کاهید

42

درون سینه اش دل ؟

43

نه

44

که خورشید محبت گرم می تابید

45

به قلبش گرچه اندوه فراوان بود

46

هنوزش با شکست از گشت سال و ماه

47

فروغ روشنی بخش امید و شوق

48

در چشمش نمایان بود

49

در آن میدان

50

کنار کارگاه کاوه جنگجو جانباز

51

فزونی می گرفت آن جمع را هر چند

52

در آنجا کاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور

53

نگاهی مهربان افکند

54

اگر چه بیمناک افکند

55

اگر چه بیمناک از جان یاران بود

56

همه یاران او بودند

57

همه یاران با ایمان او بودند

58

همه در انتظار لحظه فرمان او بودند

59

و کاوه

60

مرد آزاده

61

سکوت خویش را بشکست و اینسان گفت

62

گذشته سالهای سال

63

که دلهامان تهی گشته است از آمال

64

اجاق آرزو ها کور

65

چراغ عمرمان بی نور

66

تن و جانمان اسیر بند

67

به رغم خویشتن تا چند

68

دهیم از بهر ماران دو کتف اژدهک پیر

69

سر فرزند

70

مرا جز قارن این دلبند

71

نمانده دیگرم فرزند

72

اگر در جنگ با دشمن

73

روان او رود از تن

74

از آن به تا سر او طعمه ماران دوش

75

اژدهک دیوخو گردد

76

شما را تا به چند آخر

77

نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن

78

شما را تا به کی باید

79

در این ظلمت سرا عمری به سربردن

80

بپا خیزید

81

کف دستانتان را قبضه شمشیر می باید

82

کماندارانتان را در کمانها تیر می باید

83

شما را عزمی کنون راسخ و پیگیر می باید

84

شما را این زمان باید

85

دلی آگاه

86

همه با همدگر همراه

87

نترسیدن ز جان خویش

88

روان گشتن به سوی دشمن بد کیش

89

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

90

شکستن شیشه نیرنگ

91

بریدن رشته تزویر

92

دریدن پرده پندار

93

اگر مردانه روی آرید و بردارید

94

از روی زمین از دمشنان آثار

95

شود بی شک

96

تن و جانتان ز بند بندگی آزاد دلها شاد

97

تن از سستی رها سازید

98

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سایزد

99

از آن ماست پیروزی

100

درنگی کاوه کرد

101

آنگاه با لبخند

102

نگاهی گرم وگیرا بر گروه مردمان افکند

103

لبش را پرسشی بشکفت

104

به گرمی گفت با یاران

105

دراینجا هست ایا کس

106

که با ما نیست هم پیمان ؟

107

گروهی عزمشان راسخ

108

که کنون جنگ باید کرد

109

به خون اهرمن شمشیر را گلرنگ باید کرد

110

و دامان شرف را پاک از هر ننگ باید کرد

111

گروهی گرچه اندک

112

در نگهشان ترس و نومیدی هویدا بود

113

و در رخسارشان اندیشه تردید پیدا بود

114

زبانشان زهر می پاشید

115

زهر یاس و بدبینی

116

بد اندیشی تهی از مهر میهن قلب ناپاکش

117

صدا سر داد

118

ای یاران قضای آسما ست این

119

همانا نیست جز این سرنوشت ما در این کشور

120

چه خواهد کرد با گفتار خود کاوه

121

گروهی را به کشتن می دهد این مرد آهنگر

122

و تو ای کاوه ای بی دانش و تدبیر

123

نمی دانی مگر کادین اژدهک پیر

124

به جان پیمان یاری تا ابد با اهرمن دارد

125

نگیرد حلقه این بندگی از گوش

126

تا جان در بدن دارد

127

نمی دانی مگر کاو آرزومند است

128

زمین هفت کشور را

129

ز خون مردمان هفت کشور لعلگون سازد

130

روان در هفت کشور رود خون سازد

131

تو را که نیست غیر از انتقام خون فرزندان

132

نه دردل آرزویی

133

نی هوای دیگری درسر

134

چه می گویی دگر اندیشه ات خام است

135

تو راینک سزا لعن است و دشنام است

136

من اینجا درمیان زیج غمها می نشینم در شبان تار

137

که آخر دیر پاشام سیه را هم سرانجام است

138

در این ماندن

139

اگر ننگ است اگر نام است

140

نمی پویم من این ره را

141

که آرامش

142

نه در رزم است

143

در بزم است و با جام است

144

سخنها کار خود می کرد

145

میان جمع موج افتاد

146

شدند اندیشه ها سرگشته در گردابی از تردید

147

سپاه یاس در کار تسلط بود

148

بر امید

149

چه باید کرد ؟

150

گروهی گرم این نجوا

151

که کنون نیکتر مردن

152

از اینسان زندگی با ننگ و بدنامی به سربردن

153

گروهی بر سر ایمان خود لرزان

154

که آری نیک می گوید

155

کنون این اژدها ی فتنه در خواب است

156

نشاید خوابش آشفتن

157

گروهی که به کیش ایند و با فیشی روند

158

آماده رفتن

159

که ناگه بانگ گردی از میان انجمن برخاست

160

جبان خاموش شرمت باد

161

صدای گرم و گیرایش

162

شکست اندیشه تردید

163

کلامش دلپذیر افتاد

164

سکونی و سکوتی جمع را بگرفت

165

نفس در تنگنای سینه ها واماند

166

که این آوای مردانه

167

ز نو بر آسمان برخاست

168

جبان خاموش شرمت باد

169

تو ای خو کرده با بیداد

170

سحر با خود پیام صبح می آرد

171

لبان یاوه گو بر بند

172

که پیکان نفاق از چاه لبهات می بارد

173

اگر صد لشکر از دیو و ددان اژدهک بد کنش با حیله و ترفند

174

به قصد ما کمین سازند

175

من و تو ما اگر گردند

176

بنیادش براندازند

177

هراسی در دل ما نیست

178

ستمهایی که بر ما رفت

179

از این افزون نخواهد شد

180

دگر کی به شود کشور

181

اگر کنون نخواهد شد

182

اگر می ترسی از پیکار

183

اگر می ترسی از دیوان جان آزار

184

را بر جنگ دشمن نیست گر آهنگ

185

تو واین راه تنهایی

186

که آلوده ست با هر ننگ

187

نوید ما

188

امید ماست

189

امید ماست

190

که چون صبح بهاری دلکش و زیباست

191

اگر پیمان

192

گجسته اژدهک دیوخو با اهرمن دارد

193

برای مردم آزاده گر بند و رسن دارد

194

دلیران را از این دیوان کجا پرواست

195

نگهدار دلیران وطن مزداست

196

میان آن گروه خشمگین این گفتگو افتاد

197

بلی مزداست

198

نگهدار دلیران وطن مزدای بی همتاست

199

نفاق افکن

200

ز شرم و بیم رسوایی گریزان شد

201

و در خیل سیاهیهای شب

202

از پیش چشم خشمگین خلق پنهان شد

203

و مردم باز با ایمان راسختر

204

ز جان و دل به هم پیوسته

205

با هم یار می گشتند

206

به جان آماده پیکار می گشتند

207

کنار کوره آهنگری کاوه

208

به سرانگشت خود بستر اشک شوق

209

آنگه گفت

210

فری باد و همایون باد

211

شما را عزم جزم

212

ای مردم آزاد

213

به سوی مهر بازایید

214

و از آیینه دلها

215

غبار تیره تردید بزدایید

216

روانها پاک گردانید

217

و از جانها نفوذ اهرمن رانید

218

که می گوید

219

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد ؟

220

قضای آسمانی نیست

221

اگر مردانه برخیزید

222

و با دیو ستم جانانه بستیزید

223

ستمگر خوار و بی مقدار

224

به پیش عزم مردان و دلیران چون نخواهد شد ؟

225

نگاه کاوه آنگه چون عقابی بیکران دور را پیمود

226

دل و جانش در آن دم با اهورا بود

227

به سوی آسمان دستان فرا آورد

228

یاران هم چنین کردند

229

نیایش با خدای عهد و پیمان میترا آورد

230

خدای عهد و پیمان میترا پشت و پناهم باش

231

بر این عهد و براین میثاق

232

گواهم باش

233

در این تاریک پر خوف و خطر

234

خورشید راهم باش

235

خدای عهد و پیمان میترا دیراست اما زود

236

مگر سازیم بنیاد ستم نابود

237

به نیروی خرد از جای برخیزیم

238

و با دیو ستم آن سان در ویزیم و

239

بستیزیم

240

که تا از بن

241

بنای اژدهکی را براندازیم

242

به دست دوستان از پیکر دشمن

243

سراندازیم

244

و طرحی نو دراندازیم

245

پس آنگه کاوه رویش را

246

به سوی کوره آهنگری گرداند

247

زمین با زانوانش آشنا شد

248

کاوه با مجوا

249

نیایش را دگر باره چنین برخواند

250

به دادار خردمندی

251

که بی مثل است و بی مانند

252

به نور این روشنی بخش دل و جان و جهان سوگند

253

که می بندیم امشب از دل و از جان همه پیمان

254

که چون مهر فروزان از گریبان افق سر بر کشد تابان

255

جهانی را ز بند ظلم برهانیم

256

ز لوث اژدهک پیر

257

زمین را پاک گردانیم

258

سپس برخاست

259

به نیزه پیش بند چرمی اش افراشت

260

نگاه او فروغ و فر فرمان داشت

261

کنون یاران به پا خیزید

262

و بر پیمان بسته ارج بگزارید

263

عقاب آسا و بی پروا

264

به سوی خصم روی آرید

265

به سوی فتح و پیروزی

266

به سوی روز بهروزی

267

زمین و آسمان لرزید

268

و آن جمعیت انبوه

269

ز جا جنبید

270

چونان شیر خشم آگین

271

یه سان کوره آتشفشان از خشم

272

جوشان شد

273

چنان توفان بنیان کن خروشان شد

274

روانشان شاد

275

ز بند بندگی آزاد

276

به سوی بارگاه اژدهک پیر با فریاد

277

غضبشان شیر

278

به مشت اندر فشرده قبضه شمشیر

279

و در دلشان شرار عقده های سالیان دیر

280

و د ر بازویشان نیرو

281

و در چشمانشان آتش

282

همه بی تاب و بس سر کش

283

روان گشتند

284

به سوی فتح و آزادی

285

به سوی روز بهروز ی

286

و بر لبها سرود افتخار آمیز پیروزی

287

به روی سنگفرش کوچه سیل خشم

288

در قلب شب تاری

289

چو تندآب بهاری پیش می لغزید

290

و موج خشم برمی کند و از روی زمین می برد

291

بنای اژدهکی را

292

و می آورد

293

طربناکی و پاکی را

294

در آن شب از دل و ازجان

295

به فرمان سپهسالار کاوه مردم ایران

296

ز دل راندند

297

نفاق و بندگی و خسته جانی را

298

و بنشاندند

299

صفا و صلح و عیش وشادمانی را

300

نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز

301

درفش کاویانی را

302

متن شعر کپی شد.