سایر · حمید مصدق
بخش۱۱
1
تو مهربان بود ی
2
ماجرا اما
3
چه سخت تشنه جام محبت بودم
4
سخن تمام نشد ختم ماجرا پیدا
5
امید با تو نشستن
6
تلاش بی ثمری بود
7
چه کوشش شب و روزم
8
سان شخم زدن روی سینه دریا
9
و استغاقه به درگاهت
10
گره به باد زدن
11
و همچو کوفتن آب بود در هاون
12
مرا رهکردی ؟
13
مرا به مسلخ سلاخان
14
رها چرا کردی ؟
15
مرا که رام تو بودم
16
اسیر دام تو بودم
17
گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ
18
کنون کنار کویرم
19
کویر بی باران
20
و مهربانی این مهربانترین یاران
21
تو کاش از این مردم ز مردم کرمان
22
به قدر یک ارزن
23
وفا و خوبی را
24
به وام بستانی
25
که مثل مهر درخشان شهر بخشنده
26
و همچو مردم این ملک مهربان باشی
27
تو ای بلای دل من بلند بالایم
28
تو ای برازنده
29
تو ا بلندتر از سروها و افراها
30
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
31
بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟
32
بر این کویر نشین
33
بر این ز مهر تو محروم
34
نظر توانی کرد
35