سایر · حمید مصدق
افسانه مردم
1
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست
2
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
3
4
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم وحیرانتر شدیم
5
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
6
7
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
8
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
9
10
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
11
بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او