کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

سپاه درم

1

ایینه دلم ز چه زنگار غم گرفت

تار امیدها همه پود الم گرفت

2

گفتم مرا نیاز به نازش نمانده است

فرصت طلب رسید و سخن مغتنم گرفت

3

او را که با سخن به دلش ره نبرده ام

از ره رسیده ای به سپاه درم گرفت

4

اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت

هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت

5

یک عمر گشتم از پی آن عمر جاودان

گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت

6

نازم بدان نگاه که او با اشاره ای

نام مرا ز دفتر هستی قلم گرفت

7

من با که گویم این غم بسیار کو مرا

در خیل کشتگان رخش دست کم گرفت

8

برگرد ای امید ز کف رفته تا به کی

هر شب فغان کنم که خدایا دلم گرفت

9

در سینه ام نهال غمش نشاند عشق

باری گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت

10

تا بگذرد ز کوه غم عشق او حمید

دستی شکسته داشت به پای قلم گرفت

متن شعر کپی شد.