سایر · حمید مصدق
سپاه درم
1
ایینه دلم ز چه زنگار غم گرفت
تار امیدها همه پود الم گرفت
2
گفتم مرا نیاز به نازش نمانده است
فرصت طلب رسید و سخن مغتنم گرفت
3
او را که با سخن به دلش ره نبرده ام
از ره رسیده ای به سپاه درم گرفت
4
اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت
هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت
5
یک عمر گشتم از پی آن عمر جاودان
گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت
6
نازم بدان نگاه که او با اشاره ای
نام مرا ز دفتر هستی قلم گرفت
7
من با که گویم این غم بسیار کو مرا
در خیل کشتگان رخش دست کم گرفت
8
برگرد ای امید ز کف رفته تا به کی
هر شب فغان کنم که خدایا دلم گرفت
9
در سینه ام نهال غمش نشاند عشق
باری گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت
10
تا بگذرد ز کوه غم عشق او حمید
دستی شکسته داشت به پای قلم گرفت