سایر · حمید مصدق
بخش۶
1
هر چند
2
شب با تمام توش و توان و طلابتش
3
بر سرزمین تب زده آویخت
4
دیدم
5
سیماب صبحگاهی
6
از سر بلندترین کوهها
7
فرو می ریخت
8
گفتم
9
امید من
10
برخیز وخواب را
11
برخیز و باز روشنی آفتاب را
12
سایر · حمید مصدق
هر چند
شب با تمام توش و توان و طلابتش
بر سرزمین تب زده آویخت
دیدم
سیماب صبحگاهی
از سر بلندترین کوهها
فرو می ریخت
گفتم
امید من
برخیز وخواب را
برخیز و باز روشنی آفتاب را