کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

هنگام هنگامه

1

هان ای شب خارایی

2

سنگ صبورم شو

3

و در گرد آتش پژمرده ام بهل

4

ای هاله نیلی فام

5

تا بگویمت

6

آنچه را که دیگر نمی توانمش نهفت

7

بختم کوتاه ماند

8

و دستم از آن کوتاهتر

9

و تلاشها همه آواره شدند

10

منم و بالاپوش سرما

11

بر گرده ام

12

و گرسنگی یادگار ماندگار

13

در روحم

14

و هزاران یاد دیگر

15

که رستاخیز وحشت انگیزشان

16

در پهنه جان من است

17

کجایید ای واژه های گرمی بخ ش

18

که انگشتان یخ زده نمی یابدتان

19

نه گل نیم باز تبسمی

20

و نه سوسوی مهرباانی فانوس چشمی

21

چهره ها در تاریکی است

22

گر محبتی وام کنم

23

به تخم مرغی خواهمش فروخت

24

کجا بیضه می گذارید ؟

25

ای کلاغان دراز عمر

26

که دستبرد به آشیانه شما را

27

حافظ نسلی میرنده کنم

28

و چه بایدم کرد ؟

29

چون کفشهای بیکاری

30

در هیچ پینه دوزی قابل تعمیر نیست

31

و از بلیت بخت آزمایی هم

32

آن که می خرد انتظار برد تواند داشت

33

گیرم که چشم دریده دریچه را

34

به روزنامه گرفتم

35

چگونه چشم از روزنامه برگیرم ؟

36

و این خبر را عاقبت

37

در کدام روزنامه خواهند نوشت

38

که روزانه مردی را روزنامه

39

می کشد ؟

40

تو را شایسته چنان است که

41

پرستار زیست نورس

42

در سیاره های آسمان باشی

43

نه قصاب کودکان سیاه و زرد

44

در قلب گرم زمین

45

باری چنان شد که مردمان

46

پی سواد و سود خویش گرفتند

47

آری چنان شد که حتی برادران

48

و چون ما برادران را

49

روزی خواهی و روزی خواری

50

جدا می کرد

51

گفتیم

52

چه جای تاسف برادری برجاست

53

و اینک که زنده مانده ام

54

تا جنگ برادران را مشاده گر باشم

55

و پاشیدگی دماوند استحکام را

56

ببینم

57

ای دیوارهای بلند واقعیت

58

ای آینه های درهم افتاده راستی

59

بگویید که آواز آرزو را

60

من چگونه تحمل کنم به تن ؟

61

تیغ برکش ای فریاد ورجاوند

62

که هنگام هنگامه هاست

63

ورنه دیوها

64

افسانه های زیبا را تسخیر می کنند

65

و شاعران

66

در گذرگاه ها به تصنیف فروشی

67

آواز می دهند

68

و مسیحادمان

69

به مرده شویی خواهند نشست

70

آری بانگ برادر ای فریاد

71

که سرنوشت پاکی و نا پاکی این خاک بذر کشته

72

با توست

73

پرنده نور

74

در کدام مشت بسته زندانی است ؟

75

و فلز آفتاب

76

در خون چه کسان زنگ می خورد ؟

77

طلوع کن ای خورشید سیاه خشم

78

و ما را

79

در زیر چتر دردمندی خویش

80

فراهم آر

81

دست و بخت کوتاه مانده

82

و دهانها

83

با بوسه سرد قفل همدم است

84

رها کنیم چشمانمان را

85

در سراییدن سرود اشک

86

که با شکوه است

87

حماسه برگزاری اشکریزان مردمی خاموش

88

در معبر فاتحین

89

و جدایی را نقبی دیگر بزنیم

90

به سوی سر انگشتان کورمال رفاقت

91

چه ای آشنایی تپشها

92

نطفه قیام در شماست

93

و افسوس که درگورستان قدیمی شعر

94

خفته است

95

زیبا زنی که عشق نام داشت

96

آری در گورستان قدیمی

97

زنی بکره خفته است

98

که نتانست

99

دختری برای عشق ورزیدن

100

بیاورد

101

ورنه

102

ما همه آغوش بودیم سراپا

103

و زیبایی

104

در چشمه اندوه تن می شوید و اینجا

105

پیراهنش

106

دستمالی دستان نامجرب و بی حیاست

107

ای بیداری شکوفه ها

108

صبح را در آستانه

109

منتظر مگذارید

110

ای کبوتران سپید بال پیام

111

باور کنید که لبهای آدمی

112

هنوز پاکترین آشیانه هاست

113

به کدام اشک تراش شادی دادیم ؟

114

که از الماس

115

گرانبها تر نیامد

116

و کدامین یاقوت

117

از خون ما صورت نبسته بود ؟

118

کجاست چهچهه بلبلان عاشق ؟

119

خوشایند سرخ گل مغموم درون سینه ها ؟

120

ای شاخه های بی ثمر

121

ای زنان و ای دختران شهر

122

کو میوه ای که ترانهای بدان رنگین گردد ؟

123

کو معجزه رسالتی در اثبات سلطنت مهر ؟

124

کو انگیزه های شیرینی تان

125

در نقره کتیبه محبت بر سینه بیستونها

126

ای خداوند دلخواه

127

کو لالای مادرانه تان

128

بر گهواره های بی تکان دوستی ؟

129

و شما ای آفریدگاران بی اعتنا

130

ای هنروران مهتاب زده

131

کاش که جلادی تان با من بود

132

کاش

133

تا با تبرم از پیکرتان

134

گلهای شادی و عشق می تراشیدم

135

از شما

136

که دیده ام از زخم و زحمت

137

بر میگیرید

138

و چشم به بخور افیون می شویید

139

اگر بناگاه

140

دستی دریچه کوب

141

خواب نیم شبی تان را آشفته کرده است

142

می دانید

143

که در این یلدهای بی روزن

144

قلبم با من چه می کند

145

هی شاعر

146

گرد آورده هایت را از کوی و برزن

147

به سبد کردی و در بازار خود فروشان

148

به تخسینی فروختی

149

و آنگاه شادمانه در تخت آفرین لمیده ای ؟

150

بی خبر که شنوندگان

151

مسحور وزنهای دل انگیز

152

مفتون واژه های هوش ربا

153

در کوچه های بن بسته فقر

154

دربه در ایتاده اند ؟

155

با من بگو

156

با من نجوا بگو

157

که وقتی دُرنامه هایت پایان گرفت

158

که وقتی از دالان ستابش فریفتگانت

159

عبور کردی

160

کدام دست به فرمان شعر تو

161

گرد از رخسارتفنگ شکاری اش زدود

162

کدام دل

163

در کمین خطر نشست

164

یا آخر کدام پا

165

جسورانه راه خانه معشوق را گرفت ؟

166

ای شاعران

167

ایا نیمه شبان دستی

168

دریچه خانه مشا را می کوبد ؟

169

از مرز کهنگی می گذری

170

هشدار

171

که قرن تازه ای

172

به زیر پایت کشیده می شود

173

دگرگونی

174

با کوره گداخته اش درغلیان

175

شکافته لب و دهانه گشوده

176

چشم بر تو دارد

177

خانه ذهن را

178

از قالب ها بپرداز

179

و شکل گرفته ها را

180

فرو ریز

181

تا سبکبار تر بگذری

182

یکسر تمام شب را

183

جار می زنند

184

که آفتاب برآمد

185

و آنگاه

186

خورشیدی را که با گل پخته

187

ساخته

188

و بر بام مغرب آویخته اند

189

می نمایانند

190

تا نمازگزاران مهر

191

قبله روشنی را فراموش کنند

192

ککل خورشیدشان به چنگ آر

193

و به یک سیلی

194

لعاب از رخساره اش بریز

195

چه ما به کهکشان می رویم

196

که مادر خورشیدهاست

197

و فرزند آرزو

198

همواره از انسان بلند قامت تر است

199

بیا که با سادهترین توافق

200

ایم که سرد است و آتشی باید

201

این شقایق کوهستانهامان را دوست داریم

202

یا هر چه تو بگویی از این دست

203

بیگانگی را باطل کنیم

204

و همراهی را

205

تا آخرین پله براییم

206

که در آن سوی مرز امروز

207

انسان بر ایندها

208

کودکی است نو تولد

209

که نخستین کلماتش

210

اولین سنگهای بنای جهانی است که

211

صد ساله فردا را بر دوش می کشد

212

تو بیا ای زمینه بکر

213

ای معصومیت که آینه دار ستارگانی

214

چه بسیار از ما

215

که ماهی بر کنار افتاده ای هستیم

216

جستنی به امید رهایی

217

به خاکمان نشانده

218

ای رهگذر

219

به خشونت نوک پایی

220

دوباره

221

دریایی به ما بخش

222

لذت عبور از میان کوهه های موج

223

رقص گردابها

224

زمزمه هماهنگ تلاش در کرانه ها

225

خواب ما لبریز از دریاست

226

گذرنده خشونتی

227

در هیاهوها مگرد

228

ای مومن

229

که معجزه پیامبر عصر ما

230

خاموشی است و کار

231

و من این رسول را

232

بیرون از دروازه تاریک قصه ها

233

دیده ام

234

در غروبی که

235

برف از بام کاروانسرایی می روفت

236

هنگامی که

237

میکروسکوپی را به جستجویی میزان می کرد

238

و آخرین بار

239

در تصویر یک روزنامه

240

که با همراهان بسته دل خسته

241

به اسارت می رفت

242

نه صلای اذانی

243

و نه صلیب نشانه ای

244

ایه هاشان

245

تراش سنگها

246

خم آهنگها

247

و پیوند زمین و آسمانهاست

248

به پیرامونت بنگر

249

ایا همسایه خاموشت را می شناسی ؟

250

یا پیامبری کن ای فشرده لب

251

یا به سخن خدایی کن

252

و به شلاق و نوازشی توام

253

در جلگه سرسبز ترانه ها

254

قومی دیگر بیافرین

255

که گردباد سهمگینی در افق

256

بال گرفته است

257

و این نه خواب است و نه رویا

258

که من

259

پیشروی هجوم بی آوازش را

260

چون شعله ای نامریی

261

در برگ کاغذ

262

درتن زمانه می بینم

263

که من

264

صدای فرو رفتن دندان موریانه اش را

265

در گوشت شعر و اندیشه

266

می شنوم

267

آری می جوند و پیش می ایند

268

آسمانمان را

269

خونمان را

270

وجرئتمان را

271

و تنها

272

هراس بی هنگام چشم پرندگان

273

گواه من است

274

و شاید

275

فریاد کودکان در گهواره ها هم

276

از گزند این دندانهاست

277

باورم دار ای عاشق

278

و فاصله دو دیدار را کوتاه کن

279

کوتاهتر

280

تا زندگی سراسر

281

دیداری باشد و وهده گاهی واحد

282

از حبسگاه تارهای تنیده پروازی

283

ای پروانه ابریشم

284

که سبزینه های جان من

285

برگهای توت نورسته توست

286

بند بند مفاصل اشیا

287

می گسلند

288

زمین کش می اید و به هم پیچد

289

شیر

290

درپستان علف زده تپه ها

291

گره می خورد

292

درختان

293

در کشکش باد گیسو می کنند

294

از جدارها ناله بر می خیزد

295

و آب در غلیاناست

296

اینک خانه من

297

چشم انتظار و مهیاست

298

بر دریچه باز

299

بادام بن به شکوفه نشسته

300

و پرده ها

301

سایبان گهواره خالی است

302

متولد شو فرزندم

303

که قرن زیر پای تو گسترده است

304

باز آ به کوسهتان ای سمند خسته

305

که تاب ابریشم یال تو

306

هنوز

307

دستاویز جسارتهاست

308

بی تو صخره سنگی است

309

و با تو

310

صخره سنگری

311

بی تو

312

صحرا بزرگواری بی فرزند است

313

باز آ

314

که قبیله پرزاد و ولد رنج

315

از تنگه تنگ می گذرد

316

بازآ

317

دلتنگی اگر هست

318

بیابانی و آهنگی

319

و به هنگام زوال

320

مرگ سمندان بر ستیغ ها

321

شایسته تر ای بی حوصلگی با خطر آشتی کن

322

با خود آشتی کن

323

چه تو در دوستداشتن خطا نکردی

324

چندان که دردوست گرفتن

325

آن کهبر سر بازار قطعه قطعه شد

326

گر چه یاورانی چند داشت

327

به خویشتن باوری نداشت

328

بیهوده به شهر آمده بود

329

به مهمانی می رفت

330

نه میدان

331

عشوه می داد نه عشق

332

وعده می کرد و دیدار نداشت

333

گلفروشی می کرد

334

در راسته گدایان و گزمه ها

335

و امانش ندادند

336

چه در مصاف راهزنان

337

سلاحی بر نداشت

338

و بدین دم سرد نیز بر نخواهد خاست

339

چه بازماندگان سببی اش که با شهرتش پیوند داشتند

340

به ختم و ترحیمش نشستند

341

و بر مزارش

342

سنگی سنگین نهادند

343

و با یادبودش در گوشه کنار

344

مزد افتخار گرفتند

345

ولی اینک که

346

از قامت نانها کاسته می شود

347

و بر قیمت آنها افزوده

348

و فقر از بی خوابی

349

نیمه شبان به کوی و برزن

350

پرسه می زند

351

و اینک که دسته گل ستایش از شهرداری ها

352

کودکی رها شده

353

در هر پس کوچه است

354

اینک که

355

به ستوه آمدگی

356

خودکشی می کند

357

و آوارگی

358

در ستون گمشدگان نام می نویسد

359

اینک که یک چتول ودکا

360

دردکه ای مسکنت بار

361

تاریخ چند هزار ساله ای را از خاطر می شوید

362

اینک که عشق

363

گل خشکیده ای در میان دو صفحه فولادی است

364

و حتی برای من

365

عطری است در خیال

366

اینک که برای شرکت در شب نشینی ها هم

367

باید گواهی عدم سو پیشینه به دست داشت

368

اینک که دیروز در خدمت امروز

369

مقاطعخ کاری می کند

370

ای ریشه نامیرا

371

در باغچه جان گل کن

372

ای سیا علف از گلیم زندگی ز بر ما بروی

373

که مرا با تو پیوندهاست

374

چه من

375

گرگ زخمدار پی شده ام

376

که زخم تنم را

377

به زبان درمان خواهم کرد

378

اما در روحم

379

گلوله هاست

380

با زوزه من

381

مژده ای نیست

382

با زوزه من یاسی نیست

383

من با جراحت جان خویش هشدار می دهم

384

ای در کنارم آرمیده

385

آن دم که آشیانه پر تیغ آفتاب

386

از شاخه های کوتاه

387

فرو افتاد

388

بیگانه مرد آتشباره ای بر کف

389

در جنگل ورود کرد

390

و سایه اش درتاریکی وسعت گرفت

391

گر بخسبی

392

فردایی نخواهی داشت

393

و ظلمت زندانی ابدی خواهد بود

394

دردا

395

گه زوزه ام

396

تو را و دشمن را یکجا راهنماست

397

چه او دیگر

398

زبان گرگ را می شناسد

399

ای در کنام نشسته

400

گفتار دیگری

401

متن شعر کپی شد.