غزل · مولوی
غزل شماره ۳۱۲۱ - هم ایثار کردی هم ایثار گفتی...
1
هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
که از جور دوری و با لطف جفتی
2
چراغ خدایی به جایی که آیی
حیات جهانی به هر جا که افتی
3
تو قانون شادی به عالم نهادی
چه ها بخش کردی چه درها که سفتی
4
ولیکن ز مستان به مکر و به دستان
شرابیست نادر که آن را نهفتی
5
به بازار راعی چه نادرمتاعی
به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی
6
به زیر و به بالا تو بودی معلا
فلک را دریدی چمن را شکفتی
7
به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی
چو پاکان گردون نخوردی نخفتی
8
تو کن شرح این را که در هر بیانی
چو با دل جنوبی غبارات رفتی