غزل · مولوی
غزل شماره ۳۱۶۵ - جان و جهان! دوش کجا بوده ای...
1
جان و جهان! دوش کجا بوده ای
نی غلطم، در دل ما بوده ای
2
دوش ز هجر تو جفا دیده ام
ای که تو سلطان وفا بوده ای
3
آه که من دوش چه سان بوده ام!
آه که تو دوش کرا بوده ای!
4
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بوده ای
5
زهره ندارم که بگویم ترا
« بی من بیچاره چرا بوده ای؟! »
6
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بوده ای
7
بی تو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بوده ای
8
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده ای
9
رنگ تو داری، که زرنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بوده ای
10
آینه رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بوده ای