غزل · احمد پروین
سودای بوسه
1
من عاشقت هستم چرا اینقدر حاشا میکنی
هرگز نه چون من عاشقی در شهر پیدا می کنی
2
با کس نگو اسرار دل ما را نکن جایی خجل
بی آبرویان را چرا اینقدر رسوا میکنی
3
سرمایه ام یک آسمان با زینت رنگین کمان
آیا تمام ثروتم با بوسه سودا میکنی ؟
4
گفتی نمی خواهی مرا گفتی بدم باشد بگو
دیگر چرا هر شب مرا مست تمنا می کنی
5
اول که دیدم روی تو لبخند بر لب داشتی
آن روز می کردی گلم اخمی که حالا می کنی
6
گفتی چرا عاشق شدم دیوانه ام خواندی ولی
آیا نگفت آیینه ای رویت چه زیبا می کنی
7
اینقدر تقسیمم نکن بر غم که بی حاصل شدم
تا کی ز هیچم این همه بسیار منها می کنی