غزل · احمد پروین
شمع گداخته
1
ای دل حریف این همه ماتم نمی شوی
بیچاره تر منم که تو آدم نمی شوی
2
بار فراق دوست اگر بر سرت نهند
چون چوب خشک می شکنی خم نمی شوی
3
چون شمع سر گداخته ای در تعجبم
با ازدیاد شعله چرا کم نمی شوی
4
هر شب دعا کنم که شوی سر به راه تر
آخر چرا اسیر دعایم نمی شوی