غزل · احمد پروین
آیین خنده
1
هرگز سلام بر من مسکین نگفته ای
گفتی برو ولی به کجا این نگفته ای
2
گفتم خدا مرا برساند به وصل تو
این بود آن دعا که تو آمین نگفته ای
3
دیوانه ام که می زنی اما نمی روم
دل خوش به این شدم که تو نفرین نگفته ای
4
خندیده ای فدای شکر خند ناز تو
آیین خنده به من غمگین نگفته ای
5
گنجشک خسته ام و تو شهباز قصه ها
با من چرا ز پنجه شاهین نگفته
6
گفتی سلام ، مثل نسیمی سبک شدم
قبلا چرا تو این در سنگین نگفته ای
7
ساغر مرا شبیه تو بیخود نمی کند
راز خودت به ظرف سفالین نگفته ای
8
دین غیر سجده نیست به پای بت عزیز
با من چرا روایت این دین نگفته ای