غزل · احمد پروین
کیمیای دل
1
من در غمت مجال تمنا نداشتم
در سینه ام برای دلم جا نداشتم
2
عشق تو فرصتی است که دل کیمیا شود
در فرصتی که بود دل اما نداشتم
3
آرامشی نبود مرا در تمام عمر
خاکسترم که آتش پیدا نداشتم
4
می رفت بی هراس دلم در کنار مرگ
دیوانه من که دل ز خطر وا نداشتم
5
دستی نداشتم که کشم دامنت به پیش
باری برای آمدنم پا نداشتم
6
طوفان خسته ام نه مجال وزیدنی
موجی که هیچ دولت دریا نداشتم
7
من بی آبروی جمعیت عشق می شوم
در شهر بی دلان دل رسوا نداشتم
8
دیدار روی خوب تو در خواب ممکن است
از دست عشق فرصت رویا نداشتم
9
وصل تو ممکن است ولی در سراب مرگ
آن هم لیاقتی است من آیا نداشتم ؟
10
آن زندگی که فارغ از اسرار دل گذشت
بیهوده بود عشق تو را تا نداشتم