غزل · احمد پروین
پادشاه جم
1
من در این عالم نبودم عشق در جانم نشست
هر چه بودم کم نبودم عشق در جانم نشست
2
آدمی از ترس مردم عشق را بلعیده است
من مگر آدم نبودم عشق در جانم نشست
3
عشق یعنی اوج بودن پس چرا اینگونه غافل
هم نبودی هم نبودم عشق در جانم نشست
4
گر بگویم مثل عیسی عشق در جان زاده باشم
من ولی مریم نبودم عشق در جانم نشست
5
من گدای کوچه هستم ژنده پوش بی هویت
پادشاه جم نبودم عشق در جانم نشست
6
در ازل مردم تمامی در صف زر بوده اما
من پی درهم نبودم عشق در جانم نشست