غزل · احمد پروین
خمار چشم
1
گفتم عزیز من دل در غمت نشست
گفتی که بشکند چه کنم من ؟ همین که هست
2
دل نیست مثل دف که زند دار در کفت
بیداد می کند اگرش وا نهی ز دست
3
پیرم جوان شوم تو اگر مهربان شوی
خورشید می برد ز سرم برف اگر نشست
4
باور نمی کنم می شود بی تو مست شد
تنها خمار چشم تو باید که بود مست
5
آخر خدا نکرده مگر من چه کرده ام ؟
تقصیر من چه بود که بند دلم گسست