غزل · احمد پروین
حراج عشق
1
عاشق شدم که پیر کوچه به من پوزخند زد
می خواست پند دهد که حرف چرند زد
2
قلبم شکست طعم بد طعنه های او
می گفت می شود دل بشکسته بند زد
3
می خواست راز عشق مرا بر ملا کند
آنقدر خیره بود سر انجام گند زد
4
من خسته از نصیحت مردم کلافه ام
بر زخم من کسی نمک زهر پند زد
5
قیمت گذاشت یار عزیزم دل مرا
در این حراج عشق مرا چوب چند زد
6
قلبم گریز داشت از او ابتدای کار
زان طرۀ سیاه دلم را کمند زد