غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۹ - تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته را...
1
تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته را
تا دل گشاید برگشا آن پسته لب بسته را
2
آن سبزه نورسته را تا دیدمی رستم زدین
پیوسته خواهم سجده کردآن ابروی پیوسته را
3
گرسوی مرغانم رهاسازدزدام از مهرنیست
ازرشک پرخواهدکشد این بال و پربشکسته را
4
اززهد و تقوی مشکلم نگشود ومشکل میفروش
بستاندوجامی دهداین صبحه بگسسته را
5
هرکیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختم
سیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
6
کالای دارائی کل جز در لباس فقر نیست
پیوند باشد با خدا درویش از خود رسته را
7
پائین ترین ماوا بود اسرار فرق فرقدان
از کاخ جان برخواسته برخاک او بنشسته را