غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۰ - آمده از خود بتنگ کو سردار فنا...
1
آمده از خود بتنگ کو سردار فنا
نوبت منصور رفت گشته کنون دور ما
2
تا نکنی ترک سرپای در این ره منه
خود ره عشق است این هر قدمی صد بلا
3
موجه طوفان عشق کشتی ما بشکند
دست ضعیفان بگیر بهر خدا تا خدا
4
خضر رهی کو که ما عاجز و درمانده ایم
کعبه مقصود دور خار مغیلان به پا
5
از کف من برده دل آن بت پیمان گسل
رشک بتان چو گل غیرت ترک خطا
6
کیش تو عاشق کشی مهر و وفا کار من
از لب تو حرف تلخ وزلب من مرحبا
7
گرچه نکردی قدم رنج ببالین من
لااقل از بعد مرگ بر سرخاکم بیا
8
سینه اسرار را محرم اسرار ساز
ای تو بزلف و برخ رهزن وهم رهنما