غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۱ - ایزد بسرشت چون گل ما...
1
ایزد بسرشت چون گل ما
مهر تو نهفت در دل ما
2
باز آی که رونقی ندارد
بی شمع رخ تو محفل ما
3
چون هست ندیم در بر آن گل
گل را ببراز مقابل ما
4
از دیده ز بسکه خون فشاندیم
در خون دل است منزل ما
5
صیدم کرد و نگفت چون شد
آن طایر نیم بسمل ما
6
ترسم که ز فیض زاهدان را
شامل شود اجر قاتل ما
7
یکجو مهری نگشته جز جور
زان خرمن حسن حاصل ما
8
از میکده گردری گشاید
نگشوده ز درس مشکل ما
9
اسرار ره جنون گرفتیم
کان طره شود سلاسل ما