غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۴ - کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنتها...
1
کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنتها
دلم صد چاک شد از بسکه خوردم تیرآفتها
2
سپند از انجم و مجمرزمه هرشب از آن سوزد
که سارد از رخ خوب توایزد دفع آفتها
3
دهید ای ناصحان پندم زهول حشر تاچندم
دمی صدبار می بینم از آن قامت قیامتها
4
عجب دارم که صورت بست درمرآت آنصورت
که بتواند کشدباآن نزاکت عکس صورتها
5
زنم هر لحظه اوراق کتاب دیده را برهم
که جزنقش توگرجویم بشویم زاشک حسرتها
6
ز صهبای شهودش جرعه ساقی کرامت کن
که بر اسرار روشن گردد اسرار کرامتها