غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۸ - گر پریشان حالم او داند لسان حال را...
1
گر پریشان حالم او داند لسان حال را
ورچو سوسن لالم او داند زبان لال را
2
گرچه بامت بس بلند و بی پر و بالیم ما
همتی کان شمع رویت سوخت پر و بال را
3
ای امیر کاروان کاندیشه ما نبودت
یک نظر هم میرسد افتاده در دنبال را
4
سنگی از طفلی نیامد بر سر ما در جنون
چرخ در دوران ما افسرده کرد اطفال را
5
نغمه ام زاری دل شربم ز خوناب جگر
بین ببزم کامرانی باده قوال را
6
عمر بگذشت و نگاهی بر من مسکین نکرد
جان من آخر نه انجامی بود اهمال را
7
هرچه پیش آید زیار اسرار نبود شکوه
سوی ما نبود گذاری طایر اقبال را