غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۴۸ - ای آفت جان ها خم ابروی کمندت...
1
ای آفت جان ها خم ابروی کمندت
غارت گر دل ها قد دل جوی بلندت
2
تا آفت چشمت نرسد دست حق افشاند
بر آتش رخسار تو از خال سپندت
3
ای ترک سمنبر بسرم تاز سمندی
گوی خم چوگان سرخوبان خجندت
4
افتاده خلاصیش به فردای قیامت
هر صید که گردیده گرفتار به بندت
5
شد رشک فلک روی زمین تا که نشسته
برخاک هلال از اثر لعل سمندت
6
اندام تو خود قاقم و خزاست زنرمی
سودی ندهد جامه دیبا و برندت
7
دارد سر یغما شد من غمزه شوخت
اینک دل و جانی اگر این هست پسندت
8
تا دفع عوارض بشود زان گل عارض
یک بوسه بما ده بزکواه از لب قندت
9
ناصح چه دهی پند باسرار ز عشقش
او نیست از آنها که دهد گوش به پندت