غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۵۵ - باز یار بیوفای ما سر یاریش نیست...
1
باز یار بیوفای ما سر یاریش نیست
ذره آن ماه مهر آسا وفادریش نیست
2
بخت من درخواب گویاروی زیبای تو دید
زانکه عمری شدکه درخوابست و بیداریش نیست
3
مردآیادر قفس یا با خیالت خوگرفت
مرغ دل کومدتی شد ناله و زاریش نیست
4
ما و دل بودیم کو اندیشه ما داشتی
لیک صدفریاد کآن هم تاب غمخواریش نیست
5
تکیه بر دل داده مژگانش ز بیداری چشم
آری آری بیش ازاین تاب پرستاریش نیست
6
ترسم از بس چشم من خون از مژه جاری کنی
مردمان گویند یارت بیمی از یاریش نیست
7
روی آزادی مدام اسرار کی دید از قیود
مرغ دل کاندر خم زلفی گرفتاریش نیست