غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۹۴ - سر که ندارد ز تو سودا بگور...
1
سر که ندارد ز تو سودا بگور
دیده که بیند نه بروی تو کور
2
نی چه خطا رفت کدامین سراست
کز نمک لعل تواش نیست شور
3
جمله عوالم بتو باشد عیان
نور رخت گشته نهان از ظهور
4
دیده خفاش چه و نور مهر
طاقت پروانه چه ونار طور
5
مرده دلاقبر تن خاکی است
زنده شو از عشق و درآی از قبور
6
زین ملکاتت چه ملکهاچه ملک
تبرز ذاحصل ما فی الصدور
7
این که برت نور شد از ظلمت است
قاعده باسر مخروط نور
8
مایه ظلمت ز صور دور کن
تا شنود گوش دلت نفخ صور
9
ای که شنیدی که از او نیست شر
رمز بآنست که نبود شرور
10
ز اینه دل اگرت رفت زنگ
زنگیت اندر نظر آید چو حور
11
از دل خود دیدنش اسرار جوی
خیر ز یاذاتک فقد المزور