غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۰۴ - بدیدم آنچه در هجر جمالش...
1
بدیدم آنچه در هجر جمالش
خداوندا نبیند کس مثالش
2
به کنج خلوت هجران شب و روز
تسلی میدهم دل با خیالش
3
بود دوزخ زهجرانش کفایت
بود فردوس رمزی از وصالش
4
حرام است از چه قتل بی گناهان
بشرع عاشقی کرده حلالش
5
زمی ساقی بما دردی ببخشای
نیم گر درخور صاف زلالش
6
مگر مه شد مقابل با تو کافتاد
کلف بر چهره او را ز انفعالش
7
خرابم کرد اگر چشمش نگهدار
خداوند از آسیب و زوالش
8
نمیپرسی که مرغی بود ما را
گرفتار قفس چونست حالش
9
بهشت آندم بهشت از دست اسرار
که دید آدم فریب آن دانه خالش