غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۱۹ - هان وامگیر رخش طلب یکزمان ز تک...
1
هان وامگیر رخش طلب یکزمان ز تک
تا بگذری ز دانش اسما تو از ملک
2
گر ترک نفس گیری و فرمان حق بری
فرمانبرت شود ز سما جمله تا سمک
3
در گران عشق بدست آر ار کسی
ورنه چه سود خرقه و دستار با حنک
4
در این مس بدن زر خالص نهاده حق
آنکس شناسد آنکه کند قلب خود محک
5
دادت چهار دور چو اندر گلت سرشت
یکقبضه از عناصر و نه قبضه از فلک
6
چون خاک و جان پاک قرین میشود به هم
بر نه رواق گام نهد بلکه بر ترک
7
آنموزجی که هفت کست در وی اندرست
خواند آنکسی که حرف خودی را نمود حک
8
کوشش نمای تا نگری از همه جهان
وجه نگار باقی و باقی و ماهلک
9
در جمله مراتب اعداد لایقف
نبود به پیش دیده اسرار غیریک