غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۳۳ - فغان که سخت بافسوس می رود ایام...
1
فغان که سخت بافسوس می رود ایام
نه جام باده بدور و نه دور چرخ بکام
2
نه غیر بر سر صلح و نه چرخ بر سر مهر
نه بخت تیره مساعد نه یار وحشی رام
3
ببرد از دلم آن زلف بی قرار قرار
ربود چشم دلارام او ز جان آرام
4
بعشوه هر سر مویت ز من دلی طلبد
بحیرتم که من این نیم دل دهم بکدام
5
هزار بار اگر بشکنی بسنگ پرم
من آن نیم که دمی بر پرم از آن لب بام
6
بپای خویش ترا صید پیش میآید
چه حاجت است که دیگر بگسترانی دام
7
بزیر تیغ تو اسرار کشته شد صدبار
بروی مرده چه شمشیر میکشی ز نیام