غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۴۳ - شدم صدره بزیر سنگ طفلان در جنون پنهان...
1
شدم صدره بزیر سنگ طفلان در جنون پنهان
ولیکن باز پیدا کرده ما را محنت دوران
2
ببین چشم تر مار ا مگو از نوح و طوفانش
که او یکبار طوفان دید و ما هر لحظه صدطوفان
3
نبخشد دیدهام را نور غیر از خاک آن درگه
نسازد سوز دل خاموش الا آب آن پیکان
4
دل رنجور از خود میرود هر لحظه چون طفل
تسلی می دهندش از قدوم وی پرستاران
5
بجز آن پادشاه کشور دل در جهان اسرار
کدامین پادشه دیدی که ملک خود کند ویران