غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۴۵ - ای رخت برگ گل سور و لبان نیز چنان...
1
ای رخت برگ گل سور و لبان نیز چنان
سخنت آب حیاتست و دهان نیز چنان
2
نیست ریحان چوخطت نافه چین نیز چنین
سرو نبود چو قدت نخل جنان نیز چنان
3
سرکه پامال تو ای سروروان گشت چه غم
سر نثار قدمت نقد روان نیز چنان
4
گرچه فحش است بکاغذ دوسه حرفی بنویس
که چو شهد است بیان تو بنان نیز چنان
5
غیر محرم به حریم تو و من محرومم
با من اینطور روا نیست به آن نیز چنان
6
بکمین تا بکمان ناوک کین است ترا
دل خونین هدف تیر تو جان نیز چنان
7
روزها دیده براه و همه شب ناله و آه
روز اسرار چنین است و شبان نیز چنان